یادّاشتهای مامان خانمی
خیلی وقته نبودم و ننوشتم ولی نوشتن یادم نرفته هنوز! خدا یه دختر ناز بهم داده خیلی خداروشکر میکنم.مامان شدن خودش یه جهان بی انتهاست
باور نکردنی هست شاید تا همین چند سال قبل اصلا فکر اینکه مامان کسی باشم رو هم نمیکردم ولی الان مامان هستم. وقتی مامان میشی اصلا خودت مهم نیستی به طور پیش فرض و فقط و فقط منافع فرزندت مهمه قبلا فک میکردم همش حرفه و شعار ولی الان با تمام وجودم حسش میکنم. چون دخترم یه تیکه از خودمه ..البته قابل توصیف نیست...  
دخترم 7تیر 98 ساعت 1ونیم بامداد روز جمعه به دنیا اومد.  الان 8ماهشه چند روز دیگه میره تو 9ماه دیروز دندون خیلی کوچولو درآورد. اینقد ذوق کردم!!! 
اولاش یکم سخت بود بچه داری بهتره بگم هیچی بلد نبودم حتی پوشک کردن رو!!  یسنا خانم یه مامان آماتور رو به صفر داشت ولی الان دلیل هر حرکتشو میدونم و هر گریه شو . همش به خودم میگفتم من کی یاد میگیرم بچه داری... مثله همیشه تو یادگیری همه چیز عجله داشتم. به نظر من دختر خانما به جا درسهای الکی و دانشگاه های بی معنی باید بچه داری یاد بگیرن. این همه به خودمون میبالیدم خیلی چیزا بلدیم ولی به وقت بچه داری فهمیدیم علم ما پشیزی ارزش نداره مقابل این امر مهم!! 
خیلی حرف برا گفتن دارم سعی کردم حسابی خلاصه و مفید بگم. شاید دوباره اومدم و نوشتم از خودم و احوالات خوبم با دخترم.خوشحالم هنوز اینجا رو دارم...
خدایا خودت هوای ما سه نفر رو داشته باش...



نوشته شده در تاریخ شنبه 3 اسفند 1398 توسط مامان خانمی

فاز اونایی که گربه نگه میدارن تو خونه و تر و خشکش میکنند چیه؟ ...
نکه ما بی رحم و ضد حقوق حیوانات باشیما .. نه...!
والا اینجایی که ما زندگی می کنیم از در و دیوار گربه میباره مجال رسیدگی به این تعداد نیست آخه!!







نوشته شده در تاریخ شنبه 20 آبان 1396 توسط مامان خانمی

این روزها تو فکر این هستم که یه شال گردن خوشگل واسه عشقم امین ببافم.. خیلی حس خوبیه ... امیدوارم قبل از رسیدن سرما تموم بشه! البته هنوز شروع نشده!! کاموا هم نگرفتم هر جا رفتم رنگ مورد علاقه م گیرم نیومد...! به امین گفتم واست سورپرایز دارم که بعداً می فهمی... اینقدر اصرار کرد که چی هست؟ که بهش گفتم! اونم گفت اگه اذیت میشی یه آمادشو بخر.. گفتم نه با دستای خودم یه چیز دیگست!

امین عزیزم سرما خورده بود کلی جوشانده براش درست کردم و چیزای دیگه و بستمش به قرض و دارو یه کم حالش بهتر شد الان خودم گلو درد دارم که البته خودمو بستم به دیفین هیدارمین.. خداروشکر الان بهترم...

تو این شب های عزیز که گذشت هر شبش میرفتم هیئت با امین عزیزم بعضی وقتها هم با خانم صابخونه! خیلی خوب بود و فیض می بردم...

چند روز قبل از ماه محرم با امین رفتیم یه النگوی خوشگل و یه چادر خریدم. امین واس خودش هیچی نخرید و با کلی ترفند و دوز و کلک منو برد خرید بعد واسه خودش هیچی نخرید. خیلی حرصم گرفت ولی دست آخر منو راضی کرد که بعدا واسه خودش لباس و چیزای دیگه میخره! دیگه حرفی برای گفتن نداشتم..!

همچنان میرم سرکار و کمتر نق می زنم چون دلم خوشه به چند ماه دیگه که دیگه کار نمی کنم... البته بعضی وقتها که میرم تو فکر اوضاع احوال چند ماه دیگه با خودم میگم نکنه دلم برا این روزها تنگ بشه و خودمو سرزنش کنم چرا اینقدر اصرار کردم که دیگه نرم سرکار..

البته آدم یا بهتر بگم انسان هیچ وقت از موقعیت و وضعیتی که الان داره راضی نیست و تو هر وضعیت همیشه ناراضی هست .. که اوضاعش بهتر بشه نسبت به الان و این یک قاعده کلی هست...

در ضمن اینم بگم که کمتر به امین نق می زنم واسه بچه و اینا.. همه رو سپردم دست خود خدا... ایشالله که درست می شه...

خدایا هوای ما دو نفر رو داشته باش...

 




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 13 مهر 1396 توسط مامان خانمی

الان که یک سالی از ازدواجمان می گذرد بیشتر از قبل از کار کردن در بیرون متنفر شده ام...! اوایل حس و حالم اینطور نبود چون هنوز به قول معروف گرم بودم ولی الان دیگر برایم غیرقابل تحمل شده و دوست دارم این مسئله زودتر تمام شود! و همیشه به امین هم نق می زنم که نمی خواهم بروم سرکار و دیگر خسته شده ام اونم میگه خوب نرو به همین راحتی!

ولی خوب به همین راحتی ها هم نیست البته برای من! نکته جالب اینجاست که خودم کارفرما هستم ولی اجازه رد کردن مرخصی مادام العمر برای خودم را هم ندارم...! توضیحش سخته...!

آن موقع که امین برای خواستگاری از من آمده بود روی موضع خودم در کار کردن اینقدر پافشاری کردم که او کوتاه آمد! ولی الان که چند سال از آن زمان می گذرد حسابی کلافه شده ام  ، چرا اینقد با کوته فکری تمام نگذاشتم امین صلابت و قدرتش را به رخم بکشد! بعضی وقتها به او نق می زنم چرا بیشتر پافشاری نکردی!

دوست دارم مثل تمام زنان خانه دار تمام وقتم را در خانه بمانم و به امورات خانه رسیدگی کنم مثلا شستن ظرفها و غدا پختن و ... به نظرم این کارها به زنان آرامش بیشتری می دهد و با روحیه آنها بیشتر سازگار است...! چون ذاتاً برای این امور آفریده شده اند! البته نباید با کلفت بودن اشتباه گرفته شود! منظورم انجام این کارها با عشق است... امیدوارم توانسته باشم توجیحتان کنم.

شاید این تفکر به نظرتان خیلی سنتی و  قدیمی باشد! ولی تا به تجربه کافی نرسیده باشید و در جایگاه من نباشید درک نمی کنید!! البته لازم به ذکر است قبلاً از آن جمله خانمهایی بودم که با این کارها به شدت مخالف بودم و سعی داشتم خودم را نمونه بارز روشنفکری نشان دهم! ولی الان که در بطن ماجرا قرار گرفته ام به تفکراتم می خندم و برای آنها ارزشی قائل نیستم!

خیلی احساس ناراحتی می کنم با وجود شاغل بودنم آنطور که باید نمی توانم به امورات خانه رسیدگی کنم و از این بابت همه اش در حال حرص خوردن هستم...!

برای آینده فرزندمان هم نقشه کشیده ام که اگر دختر باشد نگذارم در بیرون کار کند و فقط خانه دار باشد...! البته به زور که نه! با توضیحات و رفتار معقول... من از اون دسته والدین سخت گیر نمی شوم!

شاید برایتان عجیب باشد که چطور می شود که تفکرات یک نفر تغییر زاویه داده و به این شکل درآمده اند! به نظر خودم مزدوج شدن دلیل اصلی آن است چون به منافع هر دویمان فکر می کنم و دوست دارم همسرم احساس خوشبختی کند با تمام وجود!

لحظه شماری می کنم تا وجود یک بچه به این افکار مشوش پایان دهد... انشاءا...

خدایا خودت هوای ما دو نفر رو داشته باش...




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 8 مرداد 1396 توسط مامان خانمی
بهم میگه: تو به قالیباف رای بده!!
منم کلی برنامه های قالیباف رو نقد کردم و اینا.. بعدش پرسیدم چرا؟!
میگه: آخه تو به هر کی رای بدی رای نمیاره اینو دوره های قبل ثابت کرده !!!
من:  :| :| :\ :\
عاشق همین استدلال هاش هستم دیگه:)))

*در ضمن پول میگیرم به کاندیدایی که نمی خواین رای بیاره ، رای میدم :))))
زندگی خرج داره دیگه!!!



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 توسط مامان خانمی
بهش میگم: من اگه پولدار شم به همه کمک می کنم همیشه هم به خدا همینو میگم !
میگه: همین چیزا رو میگی که خدا بهت پول نمیده! بگو به هیشکی پول نمیدم همه رو برمیدارم واسه خودم! :|



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 14 اردیبهشت 1396 توسط مامان خانمی

از توی خیابان ها و کوچه ها که عبور می کنم مدهوش بوی بهار نارنج و گل ها  می شوم و غرق در سرخوشی و سرحالی!! اردیبهشت گل سر سبد بهار است...! دلم می خواهد یک جا همه این بو را نفس بکشم تا عمق وجودم... کاش می شد یکجا آن را ذخیره کرد برای روزها و ماه ها یا شایدم سال های بعد... و سرم بیشتر از روزهای دیگر به هواست و به درختان بلند با گل های سفید که مثل گوشواره ای کل درخت را احاطه کردند...!
بعضی روزها از روی عمد مسیر برگشتم به خانه را از راه خاکی انتخاب می کنم تا حس کنم زندگی را با طراوت باغ ها و بوییدن عطر سبزه ها... دلم می خواهد آن زمان کش بیاید و هیچ وقت به خانه نرسم...! گاهی دوست دارم بروم و چند دقیقه ای زیر یکی از این درختان بنشینم و فارغ از همه چیز فقط لبخند بزنم و کمی دراز بکشم و محو عبور ابرها و صدای باد شوم و نوازش آن را بر روی صورتم جشن بگیرم...!
و چه اتفاق میمون و مبارکی که من در این ماه و در این بهشت متولد شدم ...!

هنگام برگشت به خانه دختربچه ای حدوداً 6 ساله توی کوچه مرا می بیند انگار مدت ها منتظر این بود که کسی از اینجا بگذرد با حالت عجز به من می گوید: خانم میشه این زنگ را برام بزنی؟! و من یاد طنزهای این مدلی افتادم که نکند من زنگ را بزنم و او فرار کند! با همین فکر کمی لبخند می زنم و می پرسم: اینجا خانه کیست؟ و او می گوید خودمان و زنگ را می زنم و با یک حس خوب از اونجا رد می شوم...
چند قدم نرسیده به خانه از دور دو دختر بچه با همین سن و سال مرا می بینند و سلام می کنند من هم با روی خوش جوابشان را می دهم و یکی از آنها می گوید چند روز پیش برایتان آش آوردیم خانه نبودید؟!! و من تشکر می کنم کلی توی دلم حرصم می گیرد که چرا خانه نبودم؟؟ چرا وقتی بودم نیاوردن! آدم شکمویی هستم مخصوصاً در زمینه آش و اینها...!
از در خانه خارج شدم و جلوی در پسربچه همسایه روبروی را دیدم که حدوداً 4 الی 5 ساله است، فوری به من سلام کرد و من هم گفتم: سلام خوبی؟ و داشتم می رفتم که یک هو پرسید؟ هنوز بچه نیاوردین؟ کی بچه میارین؟! من هم اول کمی جا خوردم و گفتم: از کجا بچه بیاوریم؟ او که کمی خنده اش گرفته بود و خجالت کشید و هیچی نگفت! و همین طور که داشتم می رفتم برگشتم و گفتم: هنوز نه و حالا حالا ها نمیاریم! و اونم مشغول دوچرخه اش و شد و هیچی نگفت...!

 راستی ما کی بچه می آوریم؟؟! بعضی وقت ها چنان مشتاق بچه می شوم که دلم می خواهد زودتر بیاید و منم مثل بقیه درگیر غر زدن و گریه کردن و بچه داری بشوم و لذت ببرم از این حالم!! ولی بعضی وقت ها هم مشکلات در این زمینه را آنقدری بزرگ و پررنگ می بینم که به خودم می گویم حالا حالاها وقتش نیست بذار خوش بگذرونیم..!
هر وقت کسی از من می پرسه نی نی ندارین خنده ام می گیره و می گم الان خودم رو گرفتار بچه نمی کنم بذار چند سالی خوش باشیم... روز جمعه با امین رفتیم بیرون همین طور که بچه های اطرافمون بازی می کردن به امین گفتم اگه بچه ما هم بود همین طوری نق می زد و هی گفت مامان من اینو می خوام... بهش می گفتیم اذیت نکن! می بردیمش پارک بادی و ...!
ما هم دیوونه ایم چه فکرایی که نمی کنیم! :))))

خدایا خودت هوای ما رو داشته باش...!

 

 




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 توسط مامان خانمی
جالبه وقتی برای حذف وبلاگ اقدام کردم.. میهن بلاگ گور به گوری گفت باید یه وبلاگ دیگه بسازی تا بتونی اینو حذف کنی...!
فکر کنم زمانی برای فکر کردن داده دیگه! شایدم تا اون روز منصرف شدم شایدم نه!!!
همه چیز ممکن است!!




نوشته شده در تاریخ جمعه 20 اسفند 1395 توسط مامان خانمی

هیچ وقت به مرگ آن طور که باید فکر نکرده ام حتی از این می ترسم که درباره اش بنویسم. از نظر ما آدم ها مرگ واسه بقیه ست و واسه خودمون هیچ وقت اتفاق نمی افته با اینکه همه ما می دونیم که یک روز باید بریم...!!!

تازگیا به این قضیه  فکر می کنم حتی بعضی شب ها خوابم نمی بره.. البته می دونم بیشترین دلیلش می تونه خیره شدن به صفحه گوشی باشه که این مطلب رو جایی خوندم که نور گوشی باعث میشه قسمت هایی که به هوشیاری مربوط میشه فعال بشه ... که البته به این نکته هم زیاد دقت نمی کنم .. بگذریم...

بعضی وقتها به این فکر می کنم اگر قرار باشه قبل از رفتنم کارهایی انجام بدم اولیش اینه که آدرس این وبلاگ رو یه جایی بذارم که امین ببینه!! راستی اگه بدونه دارم در این باره مطلب می نویسم به قول خودش منو می کُشه :))) و این یعنی اینکه خیلی ناراحت میشه!!!

اگر یک روز بمیرم شما چطوری متوجه میشید! منظورم خواننده های وبلاگم هست! و بقیه جاهای مجازی؟؟!! همیشه برام سؤال بوده...!

چند وقتی بود پاهام به دلیل سر به هوایی و خوردن به در و دیوار و میز و صندلی گه گداری کبود می شد..! و هر وقت امین می دید خیلی ناراحت می شد..! تا اینکه یک شب بهم گفت همش تو فکرتم به خاطر کبودی پاهات!! و من تعجب کردم و توی ذهنم به این فکر کردم آها این یکی از نشونه های سرطان می تونه باشه..! بعدش با کلی مسخره بازی و خنده به امین گفتم اینا که داره خوب میشه و جاهای خورده که من یادم نیست!! یه کم آروم شد...!

خیلی وقت پیش شاید زمانی که بچه بودم از یکی شنیده بودم هر کسی خودش می دونه بهشتی هست یا جهنمی!! اولش باورم نشد و فکر کردم فقط در حد یه حرفه! ولی بعداً که بزرگتر شدم و با رجوع به خودم به این قضیه ایمان آوردم و با نگاه کردن به کارهای خودم تا حدودی متوجه شدم!!!

قبل از عید و این حرفها؟! شاید پیش خودتون فکر کنید ای بابا همه چی داره تازه میشه شما حرف از مردن می زنی؟؟! خوب راستش خودم هم دوست نداشتم درباره اش حرف بزنم ولی بالاخره که چی؟؟ قضیه شتره دیگه!

خوب یا بد بودنم را باید دیگران بگن!! امیدوارم بتونم آدم خوبی باشم..! و البته همه سعیم رو می کنم. یادمه وقتی که بچه بودم و البته شاگرد زرنگ! می رفتم کنار بچه های تنبل می نشستم و این قضیه تا حدی بود که توسط بچه زرنگ های کلاس مسخره می شدم! و الان که به اون روزها فکر می کنم به نظرم یه جور ریاضت و شکستن غرور کاذب محسوب می شد که من ازش بی خبر بودم!

هر وقت امین بهم میگه یه خبر خوب دارم یه خبر بد! اول کدومو بگم ؟ اولش یه کم دلم هری میریزه پایین و بعدش سریع می گم خبر خوب رو اول بگو! دلم قرص میشه...!

هر وقت به امین میگم خیلی خوبی، سریع جواب میده تو خوبی که منم خوبم!! منم بهش میگم تو فقط خوب منی :)))

گاهی سر به سرم میذاره و میگه می خوام چهار تا زن بگیرم سریع مثه ببر وحشی می پرم و دندونش می گیرم! می دونم این کارو خیلی دوست داره...! یه کم ناراحت می شم ولی وقتی عشقو تو چشاش می بینم دلم آروم میشه و بیشتر از قبل عاشقش میشم..!

از ته دل آرزو می کنم همه این عشق واقعی رو تجربه کنند...!

خدایا خودت هوای ما رو داشته باش...

 

 




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 15 اسفند 1395 توسط مامان خانمی

برای انجام آزمایش که سونوگرافی بود به مطب مورد نظر رفتم البته قبلش در مطب خانم دکتر ویزیت گرفتم که دو بار دوبار پول ویزیت ندهم برای نشان دادن جواب آزمایش!!!

در مطب سونوگرافی کسب و کار بیشتر می چرخید انگار. همه از سر و کول منشی بالا می رفتند برای نوبت گرفتن! لازم به ذکر است آنجا هم دستگاه کارتخوان موجود بود!! البته این روزها حتی گداها هم دارند این وسیله را...!

بگذریم... ما هم مثله همه نوبتی گرفتیم... نوبت چهل و هفتم!! در مطب خانم دکتر نوبت چهل سوم بودم!! اگر اینها تداخل می کرد باید به دو قسمت مساوی تقسیم می شدم تا به هر دو دکتر برسم!!! تا هیچ کدام را ناراحت نکرده باشم که خدا را شکر اینطور نشد!!!

بعد از نوبت گرفتن منشی دستور میداد که باید مثانه اتان پر باشد موقع انجام آزمایش...! ما هم اجرا و اطاعات می کردیم... البته ساعت 10 نوبت گرفتم که به گفته منشی ساعت 1:30 الی 2 نوبتمان می شد!!

 این مطب زوار درفته تر از مطب شیک و پیک خانم دکتر بود! وقتی اولین بار به مراجعین و قیافه ها نگاه میکردم همه قیافه ها یک جوری بود انگار تحت فشار بودند و با یک بطری آب معدنی در دست!! که بعداً با سفارشات منشی به این قضیه پی بردم و خودم هم قاطی تحت فشاران قرار گرفتم!!! و تا نوبتمان شود چند باری مثانه امان را پر کردیم و تحت فشار...! و گلاب به رویتان ...! اما نوبتمان نشد که نشد! بعضی از مراجعین بعد از تخلیه نوبتشان میشد که بدا به حالشان و دوباره باید قُلپ قُلپ آب می خوردند تا پر شود مثانه اشان...!!!

در این بین یک بچه 10-12 ساله برای گدایی آمد که هیچ یک از حاضرین بهش پولی ندادند و بعد از غر زدن بچه که: همه تان از گدایی برگشتید یکی از حاضرین اذعان داشت که باید کارتخوان بیاوری پول نقد نداریم!!

و من پول نقد داشتم ولی ندادم! از گدا پرسیدم که لواشک به کارت می آید و او هم گفت: چرا که نه؟! و من یک لواشک بهش دادم و او آن روز از آن مجموعه فقط یک لواشک کاسبی کرد...

تو پرانتز باید عرض کنم که تا نوبتمان شود با عشقم به یک کافه رفتیم و کیک و نسکافه هم خوردیم و خوش گذشت و در مسیر کلی به ویترین طلا فروشی ها چسبیدم و خیره شدم و به امین گفتم من همه اینها را می خواهم! و او هم به من تذکر می داد خودت را کنترل کن و اینها و کلی می خندیدیم!! حتی آنجایی که را که من حواسم نبود امین متذکر می شد و با اشاره طلافروشی را نشان می داد و من سریع طی عملیات انتحاری حمله می کردم و دوباره حرکات قبلی و ذوق کردنم تکرار می شد:))))بالاخره در یک طلافروشی یک النگو قیمت کردیم و چشمم آنها را گرفت و کارت مغازه را گرفتیم تا یک روز به سراغشان برویم...!

بالاخره لحظه موعود فرا رسید ساعت 3:30 دقیقه نوبتمان شد و من چند تن دیگر پشت پرده ای نشستیم تا صدایمان بزنند! بعد از خوردن سه بطری آب روی پایم بند نمی شدم و در حال وول خوردن بودم که منشی گفت: مشکلی داری؟؟! منم علت را گفتم و او از بی صبری من تعجب کرد!!!

اولش با خوشحالی و خوش و خرمی رفتم تو ولی پشت پرده خانم دکتر هنگام سونو یک چیزای عجیب غریبی به مراجعین می گفت درباره  بیماری شان که با وضع ذکر شده از خودم دچار استرس شدم و دست پایم سرد سرد شد!! و رنگ صورتم هم خیلی تابلو شدخه بود چون همه یک جوری نگاهم می کردنند! و با خودم گفتم نکند من هم مثله اینها باشم؟!!

خانم دکترسونو گیر از لحاظ ظاهری کمی ژولیده به نظر می رسید نسبت خانم دکتر شیک و پیک خودمان! و این از تشنج و شلوغی مطب مشخص بود.. و هر خانم دکتر به فراخور ظاهر مطبشان آراسته بودند به نظر من...

بالاخره نوبتم شد و سونو من از همه زودتر انجام گرفت و خانم دکتر سونو گیر! بهم گفت هیچ مشکلی نداری و همه چیزت نرمال است!! خلاصه نامه اعمال که همان جواب آزمایش بود را گرفتم و خوشحال و خرم به سمت مطب آن یکی دکتر رفتم!! گویا آنجا نوبتم گذشته بود! و طبق قانون از پیش تعیین شده مرا بدون نوبت داخل فرستادند و دکتر بعد از معاینه گفت همه چی خوبه! ولی دوباره قرص نوشته من هم دوباره از ترازویشان با اجازه استفاده کردم و خرسند از اینکه با یک پول ویزیت یک ترازوی مجانی هم نصیبمان شده و با یک تیر دو نشان زده ایم!!! و ترازو دوباره روی عدد 53 توقف کرد و ما بسی خوشنودتر از قبل خوشحال و خندان به سمت خانه آمدیم...

عشقم با تو خوبه همه چی!! خیلی دوستت دارم عزیزم




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 12 بهمن 1395 توسط مامان خانمی

اوووم از کجا باید شروع کنم؟! عاهان قراره قضیه دکتر رفتن و اینها را تعریف کنم و درباره اش بنویسم!

خدا رو شکر و گوش شیطان کر تا همین چن وقت پیش و بهتره بگم سالها بود که پایمان به سمت مطب دکتر باز نشده بود . اصلا یادمان رفته بود که موجودی هم به این نام و شغل وجود خارجی دارد... و فقط اسمش را از این آن می شنیدیم و گاهاً تابلوهایشان را می دیدیم در خیابان که فلان دکتر متخصص فلان است و اینها...

تا اینکه از روی دل خوش و به خاطر تنوع در زندگی و برای اینکه یک بار هم که شده این موجود نازنین؟ (...!!!) را تجربه کنیم با دست و پاهای و صحیح و سالم خودمان را تمام قد در اختیار یکی از آنها گذاشتیم برای معاینه و اینها...

خوب! ابتدا باید عرض کنم که تحت پوشش هیچ بیمه درمانی نبوده و نیستم هزینه ها هم که قربانش بروم سر به فلک کشیده اند.! البته دکتر مذکور کلاً آزاد حساب می کرد همه چیز را..!! راستی معنی آزاد با آزادی تفاوت چندانی ندارد.. نمیشد هر کسی هر چه در توانش بود به عنوان ویزیت و اینها می داد.. اصلاً اگر من دکتر بودم حتماً همین رویه را پیش می گرفتم و بالای مطبم تابلوی با همین مزمون نصب می کردم و کلی هم مشهور می شدم..!

وارد مطب شدم و جمعیت کثیری در نوبت نشسته بودند .به منشی گفتم که این دکتر شامل حالمان می شود یا نه؟! او هم سریع تأیید کرد و تقاضای کارت عابربانک کرد و کارت کشید!! و ما هم به جمعیت اضافه شدیم و از روی کنجکاوی به چهره هر کدام خیره می شدم و وقتی طرف می فهمید و به من نگاه می کرد لبخندی می زدم!! تلویزیون بزرگی در آنجا و آن بلندی نصب بود و صندلی ها طوری قرار گرفته بود که باید گردنت را کج می کردی برای دیدن! البته به جز من هیچ کس توجهی به تلویزیون نمی کرد!

راه یابی به اتاق دکتر انگار برای من آرزو شده بود و هرکس از آن خارج و یا به آن داخل می شد را به عنوان یک قهرمان می دیدم!!! من نوبت بیست و هفتم بودم و تقریباً دوساعتی منتظر نشستم تا بالاخره نوبت به من رسید و از خوشحالی روی پایم بند نمی شدم! وارد اتاق دکتر شدم! دکتر چند نفری معاینه می کرد!! اتاق شامل سه قسمت می شد : در قسمت اول تختی بود برای تزریقات و اینها و قسمت بعدی خانم دکتر مقتدرانه در حال صحبت کردن با بیمارش بود و در قسمت انتهایی تختی برای معاینه وجود داشت..!

 وقتی برای اولین بار خانم دکتر را دیدم فک کردم در خارج از کشور تشریف دارم .. از بس که خانم دکتر ریلکس و اوپن بودند! البته شاید برای من خیلی عجیب بود و برای بقیه کاملا طبیعی جلوه می کرد... لازم به ذکر است که بیماران و مراجعین این خانم دکتر همه خانم بودند.

خانم دکتر با خوش اخلاقی تمام و صبر و حوصله بیمارها را ویزیت می کرد و من حس آرامش گرفتم بعد از دیدن این حالت! و بعد از تمام شدن کارم از فرصت استفاده کردم و با کسب اجازه از منشی و دکتر روی ترازوی موجود در آنجا رفتم و خودم را وزن کردم! کلی هم خوشحال شدم که وزنم 53 کیلو است و تغییر چندانی نکرده!

خانم دکتر چند تا قرص و یک آزمایش نوشت ! که انجام آزمایش موکول شد به روزهای بعد...!

انجام آزمایش خودش داستانی دارد بس دراز .. که به دلیل طولانی شدن این پست، آن را در روزهای بعد پست می کنم...

بعد از اینکه به خانه رسیدم با ماشین حساب درآمد یک روز کاری دکتر را محاسبه کردم!! و توی دلم گفتم یعنی با پولهایش چیکار می کند!! سری بعد حتما باید از او بپرسم که آیا از کارش راضی هست یا خیر؟؟!! جالبه که بدونم...




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 6 بهمن 1395 توسط مامان خانمی

حتما که نباید یک اتفاق خیلی مهم رخ بدهد تا نوشته ها در مغزم شروع کنند به وول خوردن اعتراف می کنم کمی در نوشتن تنبل شده ام!! اصلا همین چند شب پیش که به عشقم شب بخیر گفتم کلی مطلب خوب برای نوشتن در ذهنم رژه می رفتند ولی بعد از بیدار شدن همه اشان انگار از عدم وجود نداشتند غیب و نابود شدند!!

شاید تقصیر نوشته هاست... من که کلاً بی تقصیر هستم حتی وقتی با عشقم امین سر اینکه چرا دیر آمده دنبالم بحث می کنم و بعدش که آرام می شوم امین بهم می گه موقعی که عصبانی هستی نمیشه باهات حرف زد و من کلی می خندم و بهش می گم ببخشد ولی تقصیر تو بود و ...

خیلی خوبه که هر آدمی باید یک نفر را داشته باشد که نه تنها «سر خستگیاشو به روی سینه بگیره»؛
بلکه «برای دلواپسی‌هاش، واسه سادگی‌ش بمیره»!

نمی خوام پُز بدهم که من یکی دارم بلکه می خوام دعا کنم همه این حس خوب رو تجربه کنند...!

همین چند وقت پیش توهم مامان شدن داشتم کلی اسم انتخاب کردیم واسه نی نی !!! کلی هم قربان صدقه اش رفتیم و خلاصه حسابی بهم نون قرض دادیم که خدا کنه شکل تو باشه یا شکل من باشه.

فعلا بخیر گذشت... چقد قبلنا بی حس بودم نسبت به این قضیه یعنی مامان شدن الان خیلی دوست دارم این حس رو تجربه کنم!! وای خیلی حس خوبیه و باحال... البته سختی های خودشو داره.. ولی امین قول داده بهم کمک کنه :)))  هر چی خدا بخواد همون میشه...

من عاشق این آهنگ مرجان "بودنت هنوز مثل بارونه ... تازه و خنک و ناز و آرومه.... اتل و متل بهار بیرونه مرغابی تو باغش می خونه.... باغ من سرده همه گلهاش پژمرده دونه دونه... "

روزی هزار بار گوش می کنم. یک بار هم سعی کردم مثل خواننده بخونم که بعد از ضبط صدا ، صدای خودمو منهدم کردم :|  همیشه اون آهنگهایی که خیلی دوست دارم با صدای خودم ضبط می کنم فقط نمی دونم چرا هنوز به این نتیجه نرسیدم که صدای من به درد خوانندگی نمی خوره..آخه!!! فک کنم هنوز به خودم امیدوارم و منتظر یک معجزه...

"امین عزیزم همچنان دوستت دارم و خواهم داشت..."




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 9 دی 1395 توسط مامان خانمی

فکر کنم وقت هایی که تنهایی بیشتر حس نوشتن داری. البته به نظر من. شب یلدای امسال هم مثل سالهای قبل تنها هستم... مثه اینکه کلا ناف شب یلدای منو با تنهایی بریدن...!

البته همه هستند ولی اونکی باید باشه نیست! عشقم رفته جایی سرکار و تا یک ماه شاید نیاد..! این چند روزی که تنهام هر روز مادرشوهرم زنگ میزنه میگه بیا اونجا ولی من یه بار بیشتر نرفتم... البته اونجا هم بد نیست ولی شامل همون قضیه هیچ جا مثه خونه خود آدم نمیشه میشه، میرم خونه خودمون و تنهایی غذا می خورم و رادیو گوش میدم و می خوابم! بعدش هم میرم سرکار...

البته اونقدرا هم که فکرشو می کردم بد نیست!! قبلش که عشقم بره هر روز بهش می گفتم وای من چطوری بدون تو روزامو بگذرونم و ... و الان بعد از گذشته سه روز تا حدودی عادی شده.. راستشو بخواین از تنهایی خوشم میاد.. خودت باشی و خودت هر کاری دوست داری بکنی هرچی دوست داری بخوری تنبل بازی دربیاری و بیشتر بخوابی و غذا درست نکنی و ...

 تا حالا از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم فک کنم همون نیمه پر لیوان میشه!! یعنی وقتهایی که با عشقم بودم خوش بودم الان هم به نسبت خوش هستم و فکر کنم نرمال ترین حالت هم همینه!! نمیخوام ادای آدمای رمانتیک رو دربیارم و با وجود اینکه عشقم رو بیشتر از هر کس دیگه ای تو زندگی دوست دارم و دلم براش تنگ میشه ولی اعتراف می کنم که می تونم خودمو با هر شرایطی وفق بدم و از هیچی گله و شکایت نکنم و همیشه از شرایط پیش اومده راضی باشم همیشه همین طور بودم و به نظر من راز شاد زندگی کردن و آرامش داشتن همینه و من ناخواسته و ناخودآگاه درونم وجود داره این حس البته اگه بشه اسمش رو حس گذاشت..!

البته شاید به نظر بعضیا اینطور رفتار خودخواهی باشه یا اینکه بد!! ولی مهم نظر منه و حس خوبم...!

عشقم همچنان دوست دارم خواهم داشت چون با تو حس خوب و آرامش و خوشبختی دارم... حتی اگه از من دور باشی...




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 29 آذر 1395 توسط مامان خانمی

اصولا و اساسا وبلاگ برای این درست شده که بعد از یک مدت بیایی و مطالبش را بخوانی کلی توی دلت بخندی که آیا من اینها را نوشتم چه آدم باحالی بودم خبر نداشتم!!!

به من خودخواه بگویید یا هر چیز دیگر از خواندن نوشته هایم لذت می برم و کلی به خودم می بالم که این همه طبع نویسندگی از کجا در من شکوفا شده؟؟ که من اینقدر خوب و روان می نویسم!! آره من همینم دقیقا همین... خود  خواه!!!

خوب برویم سر اصل مطلب بعضی وقتها به این فکر می کنم که کاش میشد توی گوگل سرچ کرد فلان قسط و بدهی رو تا بیست روز دیگه چطور می تونم جور کنم؟ بعدش گوگل کلی راه حل بهت پیشنهاد می داد که یکی از اونا بالاخره جواب می داد! پس این دانشمندا چه غلطی می کنند؟؟؟

قضیه که عشق آسان نمود اول ولی افتاد قسط و وام و بدهی و اجاره خونست...

خدا خودش به دادمون برسه نه مطمئن باشید از خدا توقع ندارم حداقل یک گونی پول(ترجیحاً تراول تا نخورده!!) از آسمان پایین بیندازد... وای فک کن اگر می شد چی میشد...!

همین الان صبر آمد(عطسه) آدم خرافاتی نیستم ولی خوب در این یک مورد بخصوص به من حق بدهید چون نه سرما خورده ام و نه این اطراف گرد و غباری یا حتی گرد فلفلی استشمام کرده ام :))))

خدایا هوای ما رو بدجور داشته باش...!

 

عشقم همچنان دوستت دارم و خواهم داشت...




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1 مهر 1395 توسط مامان خانمی

در کوچه ای که خانه ما قرار دارد همسایه ها با هم خیلی رفیق هستند مخصوصاً خانم هایشان که اکثر بعدازظهرها میتینگ می گیرند و  در کوچه ، جلو در خانه یا گارژاشان جمع می شوند و درمورد همه جور مسائلی به بحث و تبادل نظر می پردازند! البته بنده حقیر هنوز موفق به راه یابی به این گونه میتینگ ها نشده ام!!

و آن به چند علت می باشد:

1-     به خاطر مشغله کاری اکثراً سرکار تشریف دارم و روزهای تعطیل و به قول معروف بیکاری ام به رتق و فتق امور خانه می پردازم که در روزهای دیگر مجال آن را نداشتم...

2-     از این جور محفل ها و دور همی های زنانه همیشه می ترسیدم و البته می ترسم... علتش هنوز برای خودم هم نامشخص است... ولی بعضی وقت ها فکر می کنم در مقابلشان چون سرباز بی دفاعی هستم و مورد هجمه نگاه ها و حرف یشان قرار می گیریم و تاب و توان ایستادگی در برابرشان را ندارم... بهرحال این هم یک جور نگرش است دیگر...

وقتی که از سرکار بر میگردیم همه اشان با یک نوع نگاه پرسشگرانه و کنجکاوانه به ما نگاه می کنند که اصلاً فکر حضور در این دور همی ها از کله ام می پرد!!

بعضی وقت ها به این فکر می کنم کاش من هم مثل اینها زندگی می کردم بدون هیچ دغدغه ای به رتق و فتق امور خانه می پرداختم بدون کم آوردن وقت و اضافه کار  کردن تا نیمه های شب... و بعدازظهر هایم با گپ و گفت و طبعاً غیبت و این حرف های می گذشت و خیلی هم خوب بود و کلاً خوش می گذراندیم دیگر...

بعد ابر بالای سرم را این فکرها داخلش هست را پس می زنم و به خودم می آیم که من اصلاً از این جور به اصطلاح خاله زنک بازی ها خوشم نمی آید... من و چه به این حرفها...

آقای شوهر بعضی وقت ها سر به سرم می گذارد و می گوید تا چند وقت دیگر باید مثل همین ها چادر سر کنی بروی قاطی شان بشینی و  وقت بگذرانی و حرف بزنی!! منم کلی می خندم و به کل مسئله را رد می کنم بحث فیصله پیاده می کند...

البته حرفهای نا گفته آنها درباره من می ماند و دیگر هیچ...

شاید پشت سرم بگویند فلانی چقدر خودش را می گیرد که قاطی ما نمی شود و اینها... ولی خوب آنها از اصل قضیه که خبر ندارند... بگذار هر چه دلشان می خواهد بگویند اصلاً اینها ساخته شده اند برای این گونه حرف ها...




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 15 تیر 1395 توسط مامان خانمی
(تعداد کل صفحات:8)      1   2   3   4   5   6   7   ...