تبلیغات
یادّاشتهای یک دختر سر به هوا
یادّاشتهای یک دختر سر به هوا
یک سر به هوایِ به تمام معنا!

اصولا و اساسا وبلاگ برای این درست شده که بعد از یک مدت بیایی و مطالبش را بخوانی کلی توی دلت بخندی که آیا من اینها را نوشتم چه آدم باحالی بودم خبر نداشتم!!!

به من خودخواه بگویید یا هر چیز دیگر از خواندن نوشته هایم لذت می برم و کلی به خودم می بالم که این همه طبع نویسندگی از کجا در من شکوفا شده؟؟ که من اینقدر خوب و روان می نویسم!! آره من همینم دقیقا همین... خود  خواه!!!

خوب برویم سر اصل مطلب بعضی وقتها به این فکر می کنم که کاش میشد توی گوگل سرچ کرد فلان قسط و بدهی رو تا بیست روز دیگه چطور می تونم جور کنم؟ بعدش گوگل کلی راه حل بهت پیشنهاد می داد که یکی از اونا بالاخره جواب می داد! پس این دانشمندا چه غلطی می کنند؟؟؟

قضیه که عشق آسان نمود اول ولی افتاد قسط و وام و بدهی و اجاره خونست...

خدا خودش به دادمون برسه نه مطمئن باشید از خدا توقع ندارم حداقل یک گونی پول(ترجیحاً تراول تا نخورده!!) از آسمان پایین بیندازد... وای فک کن اگر می شد چی میشد...!

همین الان صبر آمد(عطسه) آدم خرافاتی نیستم ولی خوب در این یک مورد بخصوص به من حق بدهید چون نه سرما خورده ام و نه این اطراف گرد و غباری یا حتی گرد فلفلی استشمام کرده ام :))))

خدایا هوای ما رو بدجور داشته باش...!

 

عشقم همچنان دوستت دارم و خواهم داشت...




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1 مهر 1395 توسط دختر سر به هوا

در کوچه ای که خانه ما قرار دارد همسایه ها با هم خیلی رفیق هستند مخصوصاً خانم هایشان که اکثر بعدازظهرها میتینگ می گیرند و  در کوچه ، جلو در خانه یا گارژاشان جمع می شوند و درمورد همه جور مسائلی به بحث و تبادل نظر می پردازند! البته بنده حقیر هنوز موفق به راه یابی به این گونه میتینگ ها نشده ام!!

و آن به چند علت می باشد:

1-     به خاطر مشغله کاری اکثراً سرکار تشریف دارم و روزهای تعطیل و به قول معروف بیکاری ام به رتق و فتق امور خانه می پردازم که در روزهای دیگر مجال آن را نداشتم...

2-     از این جور محفل ها و دور همی های زنانه همیشه می ترسیدم و البته می ترسم... علتش هنوز برای خودم هم نامشخص است... ولی بعضی وقت ها فکر می کنم در مقابلشان چون سرباز بی دفاعی هستم و مورد هجمه نگاه ها و حرف یشان قرار می گیریم و تاب و توان ایستادگی در برابرشان را ندارم... بهرحال این هم یک جور نگرش است دیگر...

وقتی که از سرکار بر میگردیم همه اشان با یک نوع نگاه پرسشگرانه و کنجکاوانه به ما نگاه می کنند که اصلاً فکر حضور در این دور همی ها از کله ام می پرد!!

بعضی وقت ها به این فکر می کنم کاش من هم مثل اینها زندگی می کردم بدون هیچ دغدغه ای به رتق و فتق امور خانه می پرداختم بدون کم آوردن وقت و اضافه کار  کردن تا نیمه های شب... و بعدازظهر هایم با گپ و گفت و طبعاً غیبت و این حرف های می گذشت و خیلی هم خوب بود و کلاً خوش می گذراندیم دیگر...

بعد ابر بالای سرم را این فکرها داخلش هست را پس می زنم و به خودم می آیم که من اصلاً از این جور به اصطلاح خاله زنک بازی ها خوشم نمی آید... من و چه به این حرفها...

آقای شوهر بعضی وقت ها سر به سرم می گذارد و می گوید تا چند وقت دیگر باید مثل همین ها چادر سر کنی بروی قاطی شان بشینی و  وقت بگذرانی و حرف بزنی!! منم کلی می خندم و به کل مسئله را رد می کنم بحث فیصله پیاده می کند...

البته حرفهای نا گفته آنها درباره من می ماند و دیگر هیچ...

شاید پشت سرم بگویند فلانی چقدر خودش را می گیرد که قاطی ما نمی شود و اینها... ولی خوب آنها از اصل قضیه که خبر ندارند... بگذار هر چه دلشان می خواهد بگویند اصلاً اینها ساخته شده اند برای این گونه حرف ها...




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 15 تیر 1395 توسط دختر سر به هوا
بالاخره عروسی کردیم و به آرزومون رسیدیم هفتم خرداد هر سال هم سالگرد می گیریم برای این اتفاق میمون و مبارک اینها...!

الان حدود یک ماهه با تمام وجود حس می کنم این زندگی خوب دونفره رو... نق زدن های من.. فراموش کاری اون... قهر کردن های من... عصبانی شدن اون... دیونه بازی دوتامون... کنار اومدن ها..

طبقه دوم، یه واحد خونه نقلی و بامزه هست از در که وارد میشی ی اتاق هست واس مهمون دو تا پنجره داره رو به کوچه و با ی راهرو وصل میشه به اتاق خواب و اتاق خوابمون که یه پنجره داره به سمت زمین فوتبال و بالکن،  که البته بین این دو تا اتاق دستشویی حموم و ی آشپزخونه کوچیک هست به تعبیر پدر شوهرم شکل اتوبوس هست... ولی واس من اندازه صد تا ویلا ارزش داره همیشه میگم به همین هم قانعم خداروشکر... البته فعلا اجاره ای هست...

کمد و تخت خواب و تمام کشو ها و میز آرایش رو عشقم با دستای خودش درست کرده که این باعث افتخاره واسه من و روز به روز بیشتر بهش افتخار می کنم...

هر روز صبح دوتامون میریم سرکار سر راهش منم میرسونه سرکارم تومسیر رفت و آمدمون چند تا باغ کنار هم هست که بوی باغ رو استشمام می کنم و انرژی میگیرم و کلی هم نقشه می کشم واسه گردوها و سیبهاش هر وقت هم فراموش می کنم عزیزم بهم یادآوری می کنه و کلی می خندیم ...

اون واس من شربت درست می کنه من واس اون... بعضی وقت ها شبا ناهار درست می کنم و یا بعدازظهرها قبل از اینکه برم سرکار...

روزهای جمعه تا لنگ ظهر می خوابیم... آی که چقد حال میده...

کم کم دارم عادت می کنم به این زندگی خوب دونفره... همیشه همینو از خدا می خواستم...

البته همه چیز همیشه خوش و خرم نیست بعضی وقتها ی سری مشکلاتی هم هست که امیدوارم بتونیم از پسشون بر بیاییم...

همین جور روزها داره می گذره و ما دوتا همیشه کنار هم هستیم... تو هر موقعیت و وضعیتی سعی می کنم همیشه درکش کنم و با تمام وجودم بهش عشق بورزم و به خدا امید دارم که بهم کمک می کنه و نمیذاره هیچ وقت نا امید شم...

عشق من ، تمام زندگی من همچنان دوستت دارم و خواهم داشت...

"وای که چقد خوبه هوای من با تو..."




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 30 خرداد 1395 توسط دختر سر به هوا

دوران عقد دوران خیلی خوبیه و یک سفر دونفره خوبی های اونو دوچندان می کنه! چند ماه قبل توی سایت ازدواج دانشجویی ثبت نام کردم و تاریخ سفر رو مشخص کردم و 26 فروردین با عشقم رفتیم مشهد از خوبی ها و خوش گذشتن هر چی بگم کم گفتم اصن خوبی و خوشی واسه ی دیقشه..!

از چند هفته قبلش از ذوق آروم و قرار نداشتم... همش تو این فکرا بودم که لباسمونو تو ی چمدون می ذاریم با هم بلیط می گیریم و تو اتوبوس کنار هم می شینیم و خلاصه همش با هم هستیم فقط ما دو تا...

بالاخره روز موعود فرا رسید.. صبح روز 25 فروردین از اینجا به مقصد مشهد حرکت کردیم هوا بارونی بود بَه که چه هوایی بود حسابی لذت بردیم...  ساعت 2 بعدازظهر بلیط داشتیم و عمداً بلیط اتوبوس ولوو(معمولی)خریده بودم واس اینکه تو اتوبوس بیشتر به هم نزدیک باشیم اینو هر دومون می دونستیم...  قبل از اون باید می رفتم دانشگاه واحد و هدایای ازدواج دانشجویی رو می گرفتیم ی تاکسی دربست گرفتیم راننده ی مرد میانسال و باحالی بود از موقعی سوار شدیم ی ریز واسمون تعریف کرد از قدیما از الان خلاصه همه چی... هدایا رو گرفتیم 5 جلد کتاب تا ساحل آرامش که واقعا کتاب های به درد بخور زندگی مشترک هستن و یک کارت هدیه اعتباری... بارون به شدت می بارید دست همو گرفتیم بدو بدو و سوار ماشین شدیم راننده خوشحال بود که کارمون زود انجام شده قبل از اینکه برسیم ترمینال کلی بهمون تعارف کرد که ظهر مهمون اون باشیم بریم خونشون ما هم تشکر کردیم و نرفتیم غذا از خونه آورده بودیم من شامی درست کرده بودم شب قبلش.

خلاصه ناهار خوردیم و نمازم خوندیم ساعت2شد رفتیم تو جایگاه که سوار اتوبوس بشیم هر چی نشستیم اتوبوس مورد نظر پیداش نشد... ما هم عشمونو دیونه کردیم که برو بپرس ببین چی شده...؟! اونم بالاخره رفت و وقتی اومد کلی پکر بود و ناراحت بلیط تو دستشو نشونم داد! جا خوردم بلیط و آی پی!!!!!! حالم خراب شد ما که معمولی خریده بودیم... عشقم گفت که به غیر از ما دو تا کسی بلیط معمولی نخریده و گویا ما دوتا تنها مسافراش بودیم.. و اونم با کلی بحث و دعوا مجبور شده بلیط وی آی پی بخره!!! بالاخره کلی بهم دلداری دادیم و سوار شدیم به اون بدی هم که فکر می کردیم نبود کنسول بینش رو می شد جا به جا کرد... دو تا صندلی جلوی ما هم دو تا زوج جوان بودن که حدس زدیم اونام مثه ما ازدواج دانشجویی شرکت کردن... بعد از 18 ساعت رسیدم مشهد از اونجا هم خودمونو رسوندیم به هتل موردنظر... لحظه ورود یک چادر نماز خوشگل بهم دادن و بعد از تحویل گرفتن شناسنامه ها کارت ورود به یکی از اتاق ها رو بهمون دادن... وقتی اتامونو دیدم از ته دل گفتم خدایا ینی میشه ی خونه همین جور کوچیک جمع و جور نصیب ما بشه...! امکانات هتل عالی بود و همه جوره راضی بودیم. روز اول ساعت صبحانه و ناهار و شام رو بقیه برنامه ها رو بهمون دادن و چون ما صبح زود رسیده بودیم و صبحونه نخورده بودیم روده کوچیکه داشت روده بزرگه رو می خورد و توی اون برگه ساعت ناهار رو زده بود 12 و نیم ما هم سریع ی دوش گرفتیم و نماز خوندیم و رفتیم واس ناهار که دیدم خبری نیست و کلی ضایع شدیم گفتن هنوز آماده نیست. رفتیم تو اتاق دیگه داشتیم می مردیم از گشنگی ... هی می خواستیم بریم ترسیدم ضایع بشیم... خلاصه ی رب به 2 رفتیم دیدیم همه نشستن فقط ما آخرین نفرات بودیم خیلی لجمون گرفت ولی به طرز وحشتناکی به غذاها حمله کردیم مخصوصاً من که اصلاً مراعات دوربین های مداربسته موجود رو نمی کردم... تا پایان روز سفر که 3روز بود(که تمام خرج و مخارج اون از جمله رزرو هتل و غذا رایگان بود و فقط هزینه رفت و برگشت با خودمون بود) حالات خودم رو شبیه به جودی ابت می دیدم وقتی تازه بورسیه قبول شده بود و توی سالن غذاخوری از همه خوراکیا چند تا بر می داشت ینی دقیقاً شبیه اون بودم :))) خلاصه حسابی خوردیم و دلی از عزا در آوردیم...

برنامه روز اول ساعت 3 ونیم بعداظهر در حرم مطهر امام رضا بود که حسابی خوش گذشت با سخنرانی استاید گرامی و شوخ طبعی مجری مشهدی... همون شب توی حرم حسابی بارون اومد و رعد و برق...

شب لیله الرغائب اونجا بودیم وای چه شبی بود... همه رو دعا کردم و از خدا بخاطر اینکه همسری خوب و هم کفو بهم داده که با اون احساس آرامش می کنم، تشکر کردم...

صبح روز دوم توی سالن صبا جشنی برگزار شد که اونجا هم عالی بود یکی ی شاخه گل به همه زوج ها دادن... ی سری کارگاه آموزشی هم برگزار شد که همگی مفید بودند... و همون جا ژتون مهمون سرای حرم مطهر امام رضا رو هم به همه دادن که از اونجا ی راست رفتیم حرم و توی مهمان سرا ناهار خوردیم و حسابی خوش گذشت ... اصلاً تو خیالاتم هم نمی گنجید که همچین جای برم و غذای حرم رو بخورم... خیلی حس خوبی بود...‍

روز سوم واس خودمون بود رفتیم خرید و عکس گرفتیم و کلی خوش گذروندیم بعدش رفتیم هتل و ناهار خوردیم و اتاقمونو مرتب کردیم که تحویل بدیم ... 

روز آخر هم سی دی مراسم رو بهمون دادن. بالاخره روز رفتن فرا رسید هیچ کدوممون دوست نداشتیم از اونجا بریم ولی مجبور بودیم بلیط گرفتیم و راهی خونه شدیم...

از همین جا از آقای آیت اله خامنه ای بابت این کار بزرگ و این برنامه عالی تشکر می کنیم گویا این دوره ها می خواسته کنار گذاشته بشه به خاطر نبود بودجه که خود آقای رهبر هزینه این مراسم رو به عهده گرفته سایتون کم نشه پایدار و سلامت باشید... همیشه دعاگوتون هستیم...

 

عشقم :

"عاشقانه دوستت دارم و خواهم داشت"




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 6 اردیبهشت 1395 توسط دختر سر به هوا

ایهم ایهم!!! بعله بالاخره ما هم اندکی از سر به هوایی درآمدیم و پا به عرصه وجود و حضور در پای صندوق رای و اینا... گذاشتیم! از اینکه هیچ چیز در من قابل پیش بینی نیست! خوشمان آمد(آیکن شکسته نفسی هم نداریم اصلاً و ابداً)

همه چیز برمی گردد به 2 ماه قبل ،حدود ساعت های 6 عصر بود و در محل کارم آماده رفتن به خانه بودم! تلفن به صدا درآمد ... آقای فلانی تماس گرفتند که نروید!! و دست نگه دارید.. فلان برادرم که از قضا مثل خودم استاد تشریف دارند در راه هستند که برای انجام تایپ  پاره ای نمونه سوالات امتحانی به آنجا عزیمت می کنند! پیشاپیش از همکاری و مساعدت شما با ایشان کمال تشکر و قدردانی را دارم...! ما هم به دیده منت قبول کردیم و اندکی تامل کردیم برای رفتن فوری و فوتی به خانه. آقای فلان دیرکردند ما هم چون ذاتاً انسان عجولی هستیم بنای رفتن گذاشتیم خواهرم مانع شد و ما را به صبر دعوت کرد... آقای فلان که از قضا استاد حسابداری بودند و سرشان به تنشان می ارزید به قول معروف خرشان حسابی در استانداری و فرمانداری می رفت تشریف آوردند و از کار ما بسیار راضی و خشنود بودند. در اثنای کار تایپ به ما پیشنهاد دادند که آیا حاضرید در انتخابات به عنوان کاربر حاضر شوید؟ ما هم مانند آدم هایی که یک یهو فنرشان در رفته باشد بی درنگ جواب دادیم آری به خواهرم نیز همین پیشنهاد را دادند او هم بعد اندکی نه آوردن با اصرار ما قبول کرد...! و همان جا با چند کله گنده (بخشدار و اینا...) تماس گرفت و کلی از کار ما تعریف و تمجید نمود و کلی سفارش ما را کرد و ضمناً متذکر شد که ما را برای اولین بار است که دیده و هیچ زد و بندی در کار نبوده!! ما هم گل از گلمان شکفت کلاً در خیال و اوهام منسب و دیده شدن و اینها بسر می بردیم... چند روز بعدش طبق گفته آقای فلان به بخشداری مراجعت نموده و اسممان را نوشتیم و این نکته را نیز متذکر شدیم که ما را آقای فلان سفارش کرده و از طرف او آمدیم... آنها هم بعد از کمی نه آوردن شماره تماس زا گرفتند و قرار شد خبر دهند...

خلاصه من و خواهرم انتخاب شدیم برای کاربر رایانه و پس از گذراندن چند جلسه دوره آموزشی طی این یک هفته آماده و پرتوان و با دک و پوز همراه با ترس و استرس راهی این وادی........ شدیم!! (در وصفش کلمه ای پیدا نکردم پس جای خالی با کلمات مناسب پر کنید!)

پنج شنبه شب قرار شد برویم برای تحویل گرفتن لب تاپ و ما یحتوی آن... بعد از چند ساعت معطلی بالاخره تحویل دادند آن هم به شرطها و شروطها... تعهد نامه ای امضا کرده و قرار شد مدرک شناسایی جهت ضمانت لب تاپ به آنها بدهیم که ندادیم....!!

صبح زود ساعت تقریباً 7:15 در محل حوزه مورد نظر حضور یافتیم و پی بردیم همه مثل ما دیر تشریف فرما شده اند و تازه دست به کار صندوق ها پر کردن صورت جلسه ها شدند. بعد از خوردن صبحانه شروع به کار کردند و صورتجلسه که قرار بود به من تحویل دهند تا وارد سیستم کنم دیرتر به دستم رسید.. از همان ساعات اولیه یعنی 8 صبح تعداد زیادی از مردم پشت در منتظر ورود به حوزه و دادن رای بودند و صبر هم نداشتند تا کارمان تمام شود .. خلاصه بعد از کلی جرو بحث و اینها روال کار شروع شد ما هم پس از گذراندن مرحله ای استرس خودی از خود نشان دادیم.. ولی از آنجا که نیروی کمکی برای ما درنظر گرفته نشده بود... تقریباً در انتهای رای گیری حسابی  آش و لاش و خسته و کوفته شدیم !

کار من استعلام شناسنامه ها و بررسی عدم رای تکراری بود..! ناگفته نماند حدود چند دقیقه ای برای صرف ناهار و شام  دو نفر به کمک مان آمدند و جایگزین شدند... ولی کل بار بر روی دوش خودم بود.. از حدود ساعت 3 بعدازظهر تا 6 بدون وقفه مشغول ثبت شناسنامه ها در سیستم بودم! یک آن به خودم آمدم دیدم جلوی چشمم سیاهی می رود و الان است که از حال بروم..!! یک نفر را جای خودم گذاشتم و کمی آب به دست و صورتم زدم تا حالم کمی جا امد و چند دقیقه استراحت کردم و دوباره پست را بدست گرفتم و تا ساعت10 مشغول به کار بودم.. بعد از آن هم هیچ دخالتی در شمارش آرا نداشتم چون در حیطه وظایف من نبود..! در به در دنبال جایی برای خوابیدن و استراحت بودم..! بالاخره چند صندلی را به هم چسبانده و اندکی در راهرو حوزه انتخاباتی (مدرسه) دراز کشیدم! از آنجا که محل عبور و مرور بود کمی اذیت شدم. بالاخره مسئول آبدارخانه دلش به حالم سوخت و در یکی از کلاس ها را باز کرد که در آن مبل راحتی و پتو و بالشت بود کمی استراحت کردم ولی از صدای آقایون و خانم هایی که مشغول شمارش آرا بودند و همچنین باز و بسته شدن و قیژقیژ کردن درها بیدار شدم... و دوباره حیران سرگردان در راهرو  و محل شمارش آرا رژه می رفتم.. ضمناً ازهمینجا به برادر نیروی انتظامی که جای خواب بنده را برای حدود یکی دو ساعت تصاحب و اشغال کردند سلام می کنم!!!!!!

خلاصه بعد از شمارش آرا و ثبت آن در سیستم که حدود ساعت 4:30 صبح تمام شد به خانه نامزدم که در آن  نزدیکی بود رفتم و کلاً خواب از سرم پریده بود و تا صبح بیدار بودم!!

از اتفاقات جالب همان روز:

در میان آرا یک نفر به جای نوشتن اسم نامزد انتخابی نوشته بود: "عجب گیری کردیماااا! " دیگری نوشته بود آی لاو یو فلان...!! یکی دیگر کلاً بی اعصاب بود و فقط خط خطی کرده بود! البته یک انشاء هم داشتیم و چند گلایه از وضع کنونی!!!!

خلاصه بخیر گذشت  تجربه جالب و مهیج و باحالی بود... تا باشد از این کارها و .....




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 9 اسفند 1394 توسط دختر سر به هوا

 با وجود پیشرفت تکنولوژی و فراگیر شدن شبکه های اجتماعی من هنوز حاضر نیستم از اینجا دل بکنم و روزی دو سه بار به اینجا سر می زنم گه گداری بعضی از پست ها رو می خونم! و برای یک آن میرم به همون حال و هوا... یکی از دلایلش فک کنم این باشه که تو هیچ کدوم از این شبکه های به اصطلاح اجتماعی نمی تونی خودت باشی مدام و ناخوداگاه مجبور به تظاهری!!! ولی من همچنان همین جا رو بیشر از همه جا دوست دارم واسه نوشتن روزمرگی ها و افکار و دل نوشته هام...

یکسال از تاریخ عقدمون گذشته و هنوز مراسم عروسی برگزار نشده!! و معلوم نیست که کی باشه! (ایشالله بعد از عید) روزی هزار بار به آقامون میگم کاش بعد از عقد یه راست رفته بودیم ماه عسل!! و این کاش ها دود میشن میرن هوا...! می دونم خیلی تو فشاره و نباید همش بهش غر بزنم!خیلی قهر قهرو هستم خودم می دونم! ولی صد دفه بهش گفتم دست خودم نیست! اصن دختری که قهر نکنه دختر نیست :)
ولی با این وجود خوشحالم که یکی رو دارم که تو همه زمینه ها کمکم می کنه و باهام همدله(تا حدودی!!) هنوز چم و خم همدیگه رو پیدا نکردیم ولی به نسبت بهتر از روزای اولیم که هر دو آماتوری بیش نبودیم :))

بعضی وقتا یکسری فکر های منفی میاد تو ذهنم ولی خوب پروبال بهش نمیدم.. مثلا راجع به آقامون.. دوس ندارم به زبون بیارم فقط در حد فکره.. ولی بعضی وقتا یه حس خودبرتر بینی همراه با پشیمونی دارم! وقتی یاد خاطرات این یک سال و لحظه هایی خوبی که با هم داشتیم از خودم بدم میاد...! چرا فکرم رفت این سمتا؟؟! من باید قوی تر از این حرفا باشم آره. از یکی شنیدم که می گفت" زن و شوهر بعد از سه سال به ایده آل هاشون درباره هم میرسن و می تونن کاملا با هم کنار بیان و تفاوت های همو درک کنند"
ما قول دادیم همه جوره با هم باشیم تو سختی ها و روزهای خوب
...


عشقم همچنان دوستت دارم و خواهم داشت...

 




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 22 بهمن 1394 توسط دختر سر به هوا

هنوز به آقای همسر (البت اسمش توی گوشیم "عشقم" ذخیره شده و موقع صدا زدنش اسم كوچیكش رو به كار می برم)درباره وجود این وبلاگ چیزی نگفتم! نمی دونم بهش بگم یا نه؟!! به نظر من همه آدما باید یه دنیای یواشكی واس خودشون داشته باشند!! تا اونجا خودِ خودشون باشند بدون هیچ تظاهری..!

البت درباره عضویت در فیس بوك و مابقی مسائل تقریبا همه چیز رو می دونه! ناگفته نماند 4 ماهه فیس بوك رو دی اكتیو كردم چون حس می كردم اونجا حرفها و چیزهایی گفته میشه كه مناسب منِ متاهل نیست!! بهرحال این نظر منه! آقای همسر مخالفتی در این خصوص نداشتند خودم به شخصه این تصمیم رو گرفتم...!

دارم به این فكر می كنم اگر بهش بگم چیكار می كنه؟! البته آدم مستبد و زورگویی نیست! ولی تا اونجا كه من می دونم از اینجور قرتی بازیا خوشش نمیاد!شایدم میاد و من اشتباه می كنم! شایدم كلی بهم بخنده (كه البته ازش بعید نیست :))) 

راستی اینجا درباره آقای همسر چیز زیادی ننوشتم! چرا؟؟!! این سوال رو من درونم داره ازم میپرسه! و پاسخ من: شاید چون در نوشتن قابل وصف نیست :)  وای  اگه یه روز اینارو بخونه چقدر ذوق مرگ میشه مثلا :)) نیشتو ببند دختره !!! (نخند!! O_o)

از دی ماه كه تاریخ عقدمون بوده تا الان حدوداً هفت هشت ماهه می شناسمش! فك كنم زمان مناسبی هست واسه شناخت بهتر و ذكر خصوصیات.

پسر خوب و خیلی مهربونی هست ولی نمی خواد در ظاهر اینو نشون بده! خیلی رمانتیك! این رمانتیكی كه میگم از این رمانتیك الكیا نیست! قضیه داره...

 واسه تولدم(البته اولین سالروز تولدم تو تاریخ عشقولانمون!) چون خودش جایی بود و نمی تونست بیاد شب تولدم یه كیك فرستاده بود خونمون به قول معروف خیلی خیلی سورپرایز شدم! اصن یه وضیاا....واسه دوستام كه تعریف می كردم همشون غبطه می خوردن كاشكی یه نفر واسه اونا از این كارا بكنه!! ولی من تو دوران مجردی هیچ وقت به این چیزا فكر نمی كردم!!

از بحث اصلی كه ذكر محاسن آقای همسر بود خارج نشویم... آشپزیش از من بهتره و این بابت خیلی خوشحالم چون یكی از آرزوهای من این بود كه همسرم آشپز خوبی باشه (فك كن!!!)

همیشه دوست داره تو هر موقعیتی اطرافیانش بیشتر از خودش لذت ببرن و خوشحال باشند! به نوعی منافع جمع رو به منافع خودش ترجیح میده!

بسیار آدم باغیرت و متعصبی هست البته تا اونجایی كه موجب آزار من نمیشه كاملاً نرمال! و من میمیرم واسه غیرتی شدنش این حس رو فقط خانوم ها درك می كنند...!

خیلی منطقی فكر می كنه ، خیلی شوخ طبع هست حتی تو بدترین شرایط! معمولاً خیلی ریلكس و آرومه! ولی بعضی وقت ها خیلی عصبانی میشه!

خیلی از دیوونه بازی هاش دقیقاً مثله خودمه!! و هیچ وقت فكرش رو هم نمی كردم یه آدم مثه خودم تا این حد شبیه در رفتار به پستم بخوره (در و تخته س دیگه :))) )

همیشه به من میگه دیوونه! بعضی وقتها فك می كنم واقعاً خل و دیوونم !! ولی خیلی دوست دارم منو به این اسم صدا بزنه :)))

در كل آدم دوست داشتنی هست! و دقیقاً همونیه كه من می خواستم...

حرف آخر اگه یه روز اینجا رو خوندی بدون كه:

"عاشقانه دوستت دارم و خواهم داشت"




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 شهریور 1394 توسط دختر سر به هوا

10سال عدد كمی نیست...ولی با انگشتان دست می توان آن را شمرد...

مثل فیلمی كه دكمه عقب گردش را زده باشند. جلوی چشمانم لحظه ها یكی پس از دیگری شروع می كنند به سپری شدن! حافظه طولانی مدت قوی ام ندارم ولی 10 سال پیش در همین موقع ی دختر 18 ساله عاطل و باطل بودم كه تو زندگی هیچ هدفی به غیر از دانشگاه رفتن نداشت... 

الان خودمو تو همون موقعیت می بینم شروع می كنم به بیشتر درس خوندن. نا امیدی دادن اطراف و انرژی منفی همه را خنثی می كنم نسبت به تصمیمم مسمم تر از قبل می شوم. روز به روز ساعت درس خواندن را بیشتر می كنم... بالاخره لحظه موعود می رسد و من در دانشگاه قبول می شوم... بعد از چهار سال مدركم را در زمینه فناوری اطلاعات می گیرم دوباره می شوم همان آدم عاطل و باطل قبل!!! ولی عزمم را جزم می كنم و به چند شركت مراجعه می كنم برای كار...! یك نفر به من پیشنهاد می دهد كه برای استاد شدن در دانشگاه اقدام كنم!! از این كار خوشم نمی آید ولی خوب بدم هم نمی آید به هر حال تجربه جدیدی است... بالاخره من یك استاد كم سن و سال می شوم... دانشجویانی دارم بهتر از ...! همزمان در یك شركت رایانه ای و طراحی وب هم مشغول به كار می شوم... پیشنهاداتی هم از خارج از كشور دارم... در كارم حسابی خبره شده ام.. تصمیم می گیرم به خارج از كشور مهاجرت كنم! محیط كار اینجا دیگر خسته كننده شده!! در یكی از این سفرها با آقایی تازه مسلمان شده آشنا می شوم... رفتار و حرف هایش برایم خیلی جالب است... كم كم حس علاقه در من ایجاد می شود... كه همزمان با پیشنهاد ازدواج او مواجه می شوم.. دو دل هستم... قبول می كنم... بعد از چند سال زندگی و گذراندن لحظات خوب و خوش... دلم برای ایران تنگ می شود... برمی گردم با كوله باری از تجربه و خاطره...!

 

چه راهی رو طی كردم تو این 10 سال ... چقدر شبیه كتاب رمان های اون موقع شد شاید چون زیاد رمان عشقی می خوندم :)

ولی من همون دختر سر به هوام كه موقع راه رفتن تو خیابون به ماه و ستارگان و خورشید و ابر لبخند می زنه! و موقع بارش باران با دهان باز سعی می كنه قطرات آب رو ببلعه!!!

كارم رو دوست دارم و خانوادم رو كه در حال حاضر تشكیل شده از من و دو خواهرم...

همسری دارم كه منو درك می كنه! خارجی نیست تازه مسلمون شده هم نیست! خل بازی ها و شیطنت هاش دقیقاً مثل خودمه! حتی فراموش كردن خیلی از كاراش.. با تمام وجود دوستش دارم و بهش عشق می ورزم ...

آره من همون دخترم...

 




نوشته شده در تاریخ شنبه 7 شهریور 1394 توسط دختر سر به هوا
میهن بلاگ طبق یك اقدام انتحاری مسابقه ای ترتیب داده كه سوار بر ماشین زمان می تونیم به ده سال قبل برگردیم و خلاصه گذشته رو شخم بزنیم . فرصت رو غنیمت شمردم و پستی در این راستا نوشته و برای مسابقه ارسال كردم  كه فكر می كنم خوندنش برای خوانندگان وبلاگم خالی از لطف نباشه...


به قول یارو گفتنی ، یادم نمیاد دیشب شام چی خوردم چه برسه به ده سال پیش!! باشه قبول حالا كه اصرار می كنید بیشتر فشار میارم به مغزم! اجازه هست یه كم  تقلب كنم؟؟!!

 راستش طبق  قاعده و قانون از قبل تعریف نشده ای برای هر سال تقویم (دفترچه ای) میخرم و اتفاقات به ظاهر مهم رو در حد چند كلمه و شاید یك خط در اون یادداشت می كنم و این تقویم ها رو كه فكر كنم به حدود 10 تا میرسند رو یك جایی نگه می دارم برای روز مبادا!هر وقت دنبال یكی از خرت و پرتام میگردم ساعت ها می شینم و یكی یكی اونا رو مرور می كنم بعضی وقت ها لبخندی به لبم میارن بعضی وقتام مكثی طولانی!!

خوب! ده سال پیش در چنین روزی... من یه دختر 18 ساله بودم با كلی شور و حال و سرزندگی و دیوونگیای خاص خودم. پدر و مادرم زنده بودند و من هیچ وقت این فكر به ذهنم خطور نمی كرد كه یك روزی برسه كه دیگه اونا رو نداشته باشم...

یك سالی بود كه دیپلم گرفته بودم و دیوانه وار مشغول درس خوندن برای كنكور بودم. ولی بعد از چند بار كنكور دادن موفق نشدم واون موقع عطایش رو به لقایش بخشیدم. دل رو زدم به دریای كسب و كار، بعد از چند سال كار كردن خلأیی تو زندگیم حس می كردم دوست داشتم ادامه تحصیل بدم كه البته به یاری خدا و دعای پدر و مادرم این امر محقق شد و همزمان با تحصیلم از دانش و تجربه چند ساله ام استفاده كردم و یك كافی نت برای خودم راه انداختم و در حال حاضر خیلی راضی هستم از وضعیت خودم.

اگر این امكان وجود داشت كه به ده سال قبل برگردم همین مسیر رو طی می كردم چون موقعیت الانم رو مدیون تصمیمات و كارهایی كه در گذشته انجام دادم هستم.


لینك پست من در مسابقه برای رای دوستان سوار بر ماشین زمان




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 مرداد 1394 توسط دختر سر به هوا

بعضی وقت ها یك تلنگر باعث میشه آدم دوباره نوشتننش بیاد مثلا همین كامنت آقای بابالنگ دراز 5فوتی در نظرات پست قبل!

كلی سوژه برای نوشتن دارم تو این دو ماهی كه گذشت! دیر به دیر نوشتن این مزیت را هم دارد!

البته همه رو نمی خوام تو همین پست بنویسم!

پست قبل را نوشته ام قسمت اول! شاید این پست قسمت دوم آن با كلی مخلفات دیگر باشد...

بعد از انجام مراسمات معمول مثل بله برون و ... چند ماهی نامزد بودیم تا بیشتر آشنا شویم و اینها! تلفنی خیلی كم حرف می زدیم چون از قرار معلوم هم من كم حرف بودم هم ایشون! بیشتر حرف هایمان را از طریق اس ام اس ردوبدل می كردیم حتی قهرها و آشتی های من هم از طریق اس ام اس بود! البته چون ایشون در جایی مشغول به كار بودند این روال اس ام اسی همچنان در جریان بود! ولی به قول معروف هنوز با هم مَچ نشده بودیم! و من هنوز نمی توانستم باور كنم كه این آقا را به عنوان همسر آینده می خواهم بپذیرم! خلاصه بگم دوران سردرگمی بود واسه من!

بالاخره بعد از گذشت این دوران و طبق قراری كه گذاشته بودیم بعد از تمام شدن ماه صفر در 7 دی ماه عقد كردیم! كه البته این خود جریانی بس فوق دراماتیك (از آن لحاظ) دارد! بگذارید رك بگویم جای خودم در ماشین نبود برای رفتن به محضر چون تعداد زیادی از خانواده ما و آنها می خواستند بیایند و اینها..! و چند باری به آقای داماد متذكر شدم كه نیازی به آمدن من نیست می خواهد من نیایم اصلن!!!

در محضر و درست قبل از خواندن خطبه آقای داماد سراغ حلقه های را از من گرفتند! اولش فكر كردم مثل همیشه حس شوخ طبعیش گل كرده!!! ولی بعد فهمیدم قضیه جدی تر از اینهاست!!!! آقازاده حلقه ها در خانه جا گذاشته!!!با توجه مسافت زیاد از محضر تا خانه! من سر سفره عقد مشغول خود خوری با خنده تصنعی بودم كه زیاد طولی نكشید كه آقازاده سر و كله اشان با دو حلقه گشاد پیدا شد! حلقه ها را كه دیدم جا خوردم آخر حلقه هایی كه ما خریده بودیم كه اینها نبود!! اصلن حلقه من را تنگ و حلقه او را گشاد كرده بودیم مثلن!!! بعداً فهمیدم به طلافروشی كه حلقه های اصلی را خریده ایم رفته و با دادن چك سفید این دو حلقه را موقت خریداری كرده است! موقع برگشت هم به تلافی وقتی خواست حلقه های موقتی را پس بدهد اظهار داشتم كه حلقه از دست من گشاد بوده و نمی دانم كجا افتاده و به نوعی گمشده! اینقدر خوب و طبیعی بازی كردم همه باورشان شده بود! آقای داماد هم خشكش زده بود! ولی خوب دلم به حالش سوخت و موقور آمدم كه فیلم بازی می كردم!

بعد از این اتفاق كمی دچار شك شدم در انتخابم! ولی بعد با رجوع سرانگشتی در خودم و با علم و اطلاع كافی از سر به هوایی و گیجی و حواس پرتی خودم به نتیجه خدا و در و تخته رسیدم و توی دلم كمی خندیدم و دلم قرص قرص شد!

 ناگفته نماند موقع خوردن عسل من یكی زیر بار خوردن آن هم با انگشت! نمی رفتم از بس قُد و یكدنده هستم! از همه اینها كه گذشته دو قاشق چایخوری آورده بودم برای پاستوریزگی بیشتر! بالاخره بعد از كلی زجر دادن آقای داماد و كلی دنگ و فنگ كه فیلم مستند آن نیز موجود می باشد حاضر به خوردن عسل آن هم با انگشت شدم!

یك هفته بعد از عقد هم به یك مسافرت نه صرفاً ماه عسلی و با همراهی مقتدر مادر شوهر( این نكته را هم بگویم كه لال از دنیا نرفته باشم مادرشوهرم زنی خیلی گل و ماه و مهربانی است و خیلی دوسش دارم و هیچ غلوی هم در میان نیست برخلاف همیشه!) نائل آمدیم! و طبق گفته بزرگان، در سفر بیش از پیش با اخلاقیات و رفتارهای هم آشنا شدیم و بسی خرسند از این انتخاب!

البته یك سری اختلاف نظرهای جزئی هم وجود دارد كه در همه زندگی ها و در همه افراد مشاهده می شود و زیاد مهم نیست و تفاهم احترام به همین اختلاف نظرهای جزئی است(لطفا یكی مرا از منبر پیاده كند! اوهوم اوهوم!) در این بین تفاهمات بیشتر به چشم می آید و روز به روز هی به چشم می آید! و این خیلی خوب است!  افق های روشنی جلو دیدگانم مشاهده می كنم و به اون و خودم ایمان كامل دارم!




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 26 بهمن 1393 توسط دختر سر به هوا

همیشه به ازدواج فكر می كردم ولی خیلی رویایی! یعنی همون مرد سوار بر اسب سفید و اینا...! یا شایدم با كالسكه! اصلا فكرشو نمی كردم به همین راحتی و همین نزدیكی ها باشه همیشه خیلی دور بود در حد همون خیالات..!

خوب بریم سر اصل مطلب همه چیز از یه خواستگاری ستنی بدون آقای داماد شروع شد..! آقای داماد رو از بچگی تا حالا ندیده بودم! و تنها چیزی كه ازش تو ذهنم مونده بود این بود كه تو بچگی كارهای باحالی انجام میداد مثلا با یه كارتن مقوایی و یه كاغذ سفید دوربین درست می كرد و ما خیلی حال می كردیم!

در ضمن لازم به ذكره كه خانواده داماد از اقوام نه چندان دور ما هستند

جواب یك كلامی من نه بود و خیلی راسخ بودم تو این نه گفتن و كلی هم دلیل داشتم واسه خودم! و اینا...! همون شب اول بابای داماد بعد از اینكه جواب منو شنیدن گفتن كه همه دخترا دنبال یه مرد هستند كه یه روزی با اسب سفید بیاد..! و ما كلی خندیدیم!  و اونا كمی ناراحت شدند..!

همچنان جوابم نه بود و رفت و آمدها همچنان بدون آقای داماد و تلفنی بود..! زن داداش داماد تلفنی حُسن های داماد رو می شمرد و من در انتها ابن نكته رو متذكر شدم كه شنیدن كی بود مانند دیدن!

بالاخره طی مذاكرات كه با فكر خواهر من و توسط من و خواهر داماد انجام شد آقای داماد را به خونه خودمون احضار كردیم تا بتونیم از بین افكار و آرزوها و داشته و نداشته ها به یك سری تفاهمات برسیم! اون شب فرا رسید! با اینكه می دونستند جوابم نه بوده ولی با شیرینی اومده بودند! از همون نگاه اول مهرش به دلم افتاد! و اون غولی كه ازش ساخته بودم دود شد رفت هوا..! و با حرفهای اولیه و چیزی كه من ازشون می خواستند پنجاه پنجاه موافقت كردند! من هم نظرم به پنجاه پنجاه تغییر كرد! بعدش اونا منتظر جواب من بودن! و من هنوز دودل بودم بین آره و نه گفتن!

چند روز بعد از این قضیه ما به یه مسافرت چند روزه رفتیم كه همه چیز از طرف من فراموش شد! تا اینكه بعد از یك هفته یك روز خواهر كوچیكه داماد به محل كار من اومد و با زرنگی خاصی كه فقط مخصوص خودشه جواب بله رو ازم گرفت و همون جا شناسنامه و عكس رو گرفت واسه آزمایش خون!!! خودمم هنوز باورم نمیشه كه اینقد زود راضی شدم!!!

پایان قسمت اول




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 12 آذر 1393 توسط دختر سر به هوا

بعد از اتمام انگشت نگاری دنبال جایی برای پاک کردن انگشت های سیاهم می گردم! هیچ وقت هم این فکر به ذهنم خطور نمی کند که با دو دستم روی صورت سرباز بکشم تا پاک شود! هیچ وقت!! آدرس جایی که آب باشد را می پرسم و او می گوید فلان جا سمت راست! من می روم فلان جا ولی چیزی پیدا نمی کنم! و این هیچ ربطی به اینکه همیشه نقشه خوانی من از پایه ضعیف بوده ندارد!

حس می کنم سرباز برای این کار من را زودتر راه انداخت تا هر چه سریعتر اینجا را ترک کنم و در تیر رسشان نباشم! البته این شاید یک حس زودگذر باشد!

کم کم دارد از این مکان خوشم می آید مثه اینکه قصد ترک کردن اینجا را ندارم! دلم می خواد تمام سوراخ سنبه های اینجا را مورد تفحس قرار بدهم حتی آن اتاقکی که روی درش نوشته شده: انفرادی! بی اختیار با دیدن این اسم خنده ام می گیرد! مردی پشت میله ها ایستاده! خنده ام را قورت می دهم! توی دلم می گویم کمی خود دار باش!! با ابهتی ساختگی از جلو انفرادی عبور می کنم! از قسمت نگهبانی که خارج می شوم حسم شبیه کسی است که پس از سال ها طعم آزادی را چشیده!!

 اصولا و اساساً پا گذاشتن در این مکان ها یک حس مجرم بودن درونی به انسان دست می دهد! که البته نگاه های اطرافیان پس از خروج چندان بی تأثیر نیست در این مهم!!!

با رسیدی که در دست دارم باید 10 روز دیگر صبر کنم تا دوباره بتوانم این مکان را تجربه کنم!

 10 روز مثله یک چشم بر هم زدن تمام می شود! روز مبادا فرا می رسد!

در طی کردن جاده و عبور از نرده ها کار کشته شده ام! مثل دفعه قبل زودتر از همه و از جمله مسئولین به آنجا می رسم ! بنا به سفارش سربازی که در نگهبانی است باید صبر کنم!

 من هم چون ذاتاً انسان حرف گوش کنی هستم مخ سرباز را می خورم که من عجله دارم باید الا و لله بروم داخل! سرباز می گوید برای من دردسر درست نکن! و بالاخره موقور می آید که مسئولان مربوطه در حال انجام فریضه والیبال هستند!! اولش فکر می کنم دستم انداخته! و بعدترها متوجه می شوم مال این حرف ها نیست!!!

برای اینکه از دستم خلاص شود مجبور می شود مرا با احترام به داخل هدایت کند! قضیه گوشی هم کما فی سابق بر جای خودش پابرجاست!

از مسیری که پر از درختان کاج است عبور می کنم صدای توپ و ای ولا گفتن چند نفر را می شنوم! بعععله! مسئولین در حال انجام بازی والیبال هستند! آن هم با لباس غیر ورزشی!

جلوی در ورود به قسمت اداری سربازی که دفعه قبل انگشت نگاری را انجام داده بود را در حال جارو کردن می بینم! او تا مرا می بیند جا می خورد! جلو می آید مرا شناخته! رسید را تحویلش می دهم همچنان در حال نگاه کردن به بازی والیبال هستم! به سمت همان اتاق که قبلاً انگشت نگاری را انجام داده ام می رود و با چند برگه بر می گردد! جلو که می آید می گوید امضای رئیس مانده! و رئیس در حال انجام بازی والیبال است! باید صبر کنی بازی اشان تمام شود! و من هم اعتراض می کنم کار من واجب تر است یا بازی رئیس؟! او هم از این جسارت یکه می خورد و می گوید رئیس است دیگر نمی توان چیزی گفت!!

سرباز می رود و به جارو کردن ادامه می دهد و من کاغذ به دست و ایستاده مشغول تماشای بازی آنها می شوم! خیلی خوب بازی می کنند دفاع، حمله، سرویس های پرشی! در حد تیم ملی! یک آن به سرم می زند من هم بروم و قاطی بازی اشان شوم! بعد به خودم می آیم و موقعیت و جایی که الان هستم را درک می کنم!

 سرباز دوباره جلو می آید فکر می کند خیلی از این وضعیت راضی نیستم! کاغذ ها را می گیرد و به سمت زمین والیبال می رود! تا رئیس در همان حین امضایش کند! تازه فهمیدم کسی که پاسور یکی از تیم هاست رئیس است! همان که بعد از زدن هر ضربه ای والاه می گوید!

سرباز دست خالی بر می گردد! گویا مزاحم بازی والیبالشان شده! و رئیس حاضر نشده آنها را امضا کند! کاغذ ها را دوباره به من بر می گرداند و می گوید باید صبر کنی باز اشان تمام شود! و من هم توی دلم می گویم من که حرفی نداشتم خودت اصرار کردی! تازه داشتم لذت می بردم از تماشای بازی! که البته هیچ کدام از این حرف ها را نمی شنود! و می رود به سمت همان اتاق!

بالاخره بازی والیبال تمام می شود ! بین دو راهی گیر کرده ام آیا به سمت زمین والیبال بروم و امضا را از رئیس بگیرم یا همین جا منتظر بمانم؟! که تجربه ضایع شدن سرباز من را بر آن می دارد که همین جا منتظر بمانم! رئیس خودش به سمت من می آید هنوز عرقش خشک نشده! سلام می کنم و خسته نباشید می گویم! کاغذها را نشانش می دهم و او من را به سمت اتاقش هدایت می کند!

 پشت میز که می نشیند ابهتش بیشتر می شود! انگار نه انگار همان پاسور که در حال خنده و دفاع کردن و ای ولا گفتن بوده!!

کاغذ ها را امضاء می کند و من توی دلم خوشحالم که بالاخره از هفت خان به سلامت جان سالم به در بردم! برگه ها را می گیرم و خوش خرم به سمت در می روم! که صدای رئیس مرا متوقف می کند!

این مرحله نهایی نیست! و باید این برگه ها را دادگاه ببری تا جواب نهایی داده شود!! انگار دنیا روی سرم خراب می شود! دادگاه؟؟!!

 پایان




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1 مرداد 1393 توسط دختر سر به هوا

ساعت شش و ده دقیقه صبح سوار تاکسی می شوم! طبق معمول یک مسافر کم دارد دو مسافر دیگر مرد هستند! من صندلی جلو می نشینم کلن جای خوبی است و احساس خوبی به آدم دست می دهد یه چیز تو مایه های امپراطور سوار بر کجاوه و اینا!

اقسی نقاط خیابان را دید می زنیم بلکه مسافری از راه برسد و ما را از اضطراب نگرانی دربیاورد! آنهایی که برای خرید نان و آش سبزی بیرون می آیند سرابی بیش نیستند!!

بالاخره آن مرد سوار بر اسب سفید رویاهای ما از راه می رسد(اِهِم اِهِم!!) ببخشید مثه اینکه اشتباه لپی رخ داده بهرحال پوزش می طلبم! آن مرد اگر اسب سفید داشت که سوار تاکسی درب و داغون این یارو نمی شد! خودش یورتمه زنان تا مسیر مربوطه پیش می رفت..!

در طول مسیر در حال فک کردن به چیزهای خوب و مثبت هستم! بالاخره تاکسی به آن جایی پرت و دورافتاده از شهر می رسد! به راننده می گویم ممنون نگه دارید! ولی انگار گوشش بدهکار نیست و همین طور تخته گاز پیش می رود! دوباره و با صدای بلندتر داد می زنم نگه دارید! با تعجب و به طور شگفت آوری مانند کسی که حرف محیرالعقولی شنیده به من نگاهی می اندازد در آن لحظه خودم را چون موجودی فرازمینی می بینم! با تعجب می گوید اینجا؟؟! و من با قاطعیت می گویم بعله همین جا! بالاخره راضی می شود نگه دارد آن قار قارک را! خیلی از مسیر مورد نظرم دورتر می ایستد! و من توی دلم در حال حرص خوردن هستم! نگاهی به اطرافم می اندازم! تعریفی برای این مکان ندارم! جز اینکه یک جای پرت و برهوت و خالی از سکنه که از هرازچندگاهی چند ماشین از جاده عبور می کنند! باید از جاده عبور کنم و به آن طرف جاده بروم که متوجه نرده های بلند بین جاده ای می شوم! هیچ وقت به این قسمت قضیه آن طور که باید فکر نکرده بودم! مصمم می شوم و تصمیم خودم را می گیرم که از زیر  نرده ها خودم را به هدف موردنظر برسانم برایم مهم نیست چند نفر راننده چه فکری درباره ام می کنند این وقت صبح!!!

جلو در نگهبانی پلیس آگاهی می ایستم! در ورودی باز است و من بی هیچ ترسی وارد می شوم سربازی جلویم را می گیرد! و نمی گذارد داخل شوم! حس هنرپیشه ای به من دست می دهد در همین نقش که آقا تو رو خدا بگذارید من بروم داخل! چند نفر سرباز (یا شاید با درجه بالاتر) به من مثه همان موجودات فضایی ذکر شده نگاه می کنند! علی رغم میل باطنی زیر بار می روم و از چارچوب در خارج می شوم! در همین حین اتاقکی توجهم را جلب می کند! روی شیشه آن چند کاغذ چسبانده اند آنها را می خوانم! دنیا روی سرم خراب می شود طبق حساب سرانگشتی من امروز باید پنج شنبه باشد و توی همین کاغذها زمان انگشت نگاری را از شنبه تا چهارشنبه ساعت 9 تا 11 صبح قید کرده اند! و توی دلم می گویم برایم مهم نیست اینجا چه نوشته اند! من امروز برای همین کار آمده ام و باید به نحو احسن انجام شود!!

سرباز در همان اتاقک است و کنجکاوانه به من نگاه می کند و فضولی امانش نمی دهد و می پرسد برای چی اومدید اینجا؟ منم متضرعانه جواب میدم واسه انگشت نگاری و گرفتن گواهی سوء پیشینه! او می گوید: امروز اصلا امکانش نیست روز انگشت نگاری...! و همان نوشته های روی شیشه را به من متذکر می شود! من در جوابش می گویم من با توکل به خدا امدم خدا خودش درست می کند!

حس می کنم تا حدی کنجکاویش ارضا شده باشد!

به گفته خودش مسئول موردنظر ساعت هشت ،هشت و نیم می آید! و من نگاهی به ساعتم می اندازم تازه ساعت هفت و ده دقیقه است! خیلی وقت دارم که معطل شوم!

جزوه ام را با خودم آورده ام! اینجا کمی آینده نگری به دردم می خورد! فکر همه چیز را کرده بودم! دنبال جایی برای نشستن می گردم یک تابوک انگار برای همین کار تعبیه شده! روی آن می نشینم و غرق در مطالعه می شوم! گاهی از درخت بالای سرم چند حشره رو جزوه ام می افتد! توی دلم می گویم اینها همه اش خاطره می شود!

مسئولین از راه می رسند! سرباز به من می گوید تا نیم ساعت دیگر می فرستمت داخل! و من کمی دلم قرص می شود! لحظه موعود فرا می رسد و من به داخل هدایت می شوم سرباز به من می گوید گوشیت را خاموش کن برو داخل و من مثه انسانی مطیع رفتار می کنم! ولی وارد که می شوم گوشی را روشن می کنم!

محوطه نظامی پر از درخت کاج است! به سمت دفتر مورد نظر می روم خانم مسئول تشری به من می زند مگر نگفتم ساعت فلان؟! و من خودم را از همه جا بی خبر نشان می دهم! و همه تقصیرها را گردن سرباز بیچاره می اندازم!!

خانم مسئول من را به قسمت دیگر پاس می دهد و می گوید برو و مدارکت را تحویل بده! به همان قسمت می روم! ابتدا مثله کسی که مدارکش ناقص است با من رفتار می کنند! ولی بعدا پی می برند سخت در اشتباهند! این لحظه دادن مدارک را بسیار دوست دارم و یک جور حس غافلگیری به من دست می دهد! تا می گوید فلان مدرک مثه جادوگری از کیف جادویم بیرون می آورم و رودست می زنم به آن سرباز یک یا چند رده بالاتر!

فقط چند تا فرم دیگر هست که باید از دکه بیرون می گرفتم در این یک مورد بخصوص من رودست می خورم! که خیلی مهم نیست! دوباره از همان مسیری که آمده ام برمی گردم به طرف دکه می روم! در دکه همه چیز یافت می شود اعم از خوراکی، نوشیدنی، کپی، سیگار و ...! آقای دکه ای بعد از اینکه می فهمد کدام فرم را می خواهم دوباره همان نوشته روی شیشه را متذکر می شود و من هم همان جوابی را که به سرباز داده ام به او می دهم! و او می گوید از ما گفتن بود...!

همان سرباز مسئول انگشت نگاری بعد از تحویل مدارک می گوید برو بیرون منتظر باش! تا خانم مسئول بیایند و عملیات انگشت نگاری را انجام دهند!

جزوه ام را دوباره از کیفم بیرون می آورم و مشغول خواندن می شوم! مثله اینکه اینجا تمرکز بیشتری دارم! چند سرباز از داخل کانتینر ها کنجکاوانه به من نگاه می کنند! من همچنان غرق در جزوه! مدت زمان زیادی طول نمی کشد که همان سرباز مسئول از دور می آید و می گوید بیا داخل! من حس مجرم ها را دارم خانم مسئول نیامده و اصلا قرار نیست بیاید! گویا همان سرباز عملیات انگشت نگاری را انجام می دهد!

به میزی اشاره می کند و من به همان جا می روم! یه استامپ سیاه رنگ با کلی جای انگشت صحنه کثیفی است!

نحوه سیاه کردن انگشت را به من نشان می دهد! هیچ وقت فکرش را نمی کردم! این کار به نظر ساده تا این حد سخت باشد! و بعد نحوه غلتاندن انگشت ها را روی کاغذ مورد نظر! و من مثله شاگرد خنگی عمل می کنم!!! به هر سختی بود همه انگشتانم را سیاه می کنم...!


پایان قسمت اول




نوشته شده در تاریخ جمعه 27 تیر 1393 توسط دختر سر به هوا

شاید دارم بزرگ میشم! یا دارم عوض میشم! بهتر میشم معقول تر میشم یا چی؟! بهرحال خیلی وقته ننوشتم اوضاع احوالم به کل تغییر کرده من اون آدم سابق نیستم!اهدافم روشن تر شده! تو زندگی چیزهای مهمی رو از دست دادم! و این عزم منو بیشتر می کنه واسه داشتن یه زندگی بهتر و  بدون دغدغه! و البته متکی به خودم چون فقط خودم موندم و دیگر هیچ...! الان با اراده ای مصمم تر پیش به سوی آینده در حال دویدن هستم!

یکی از استادم تو جلسات روانشناسی یه روانشناس شرکت کرده بود و اصلا هیچ ابایی نداشت که بیاد و پیش دانشجوهاش اعتراف کنه(حتی اگه اونا فک کنند دیونست!) و بقیه رو هم تشویق کنه که  برن و فیض ببرند حتی فایل صوتی اون جلسات رو در اختیار دانشجوها بذاره!

اصن قضیه از اونجایی شروع شد که استاد می خواست کوییز عملی بگیره چن تا از بچه ها زیر بار نرفتن و حاضر نشدن امتحان بدن! بعد از امتحان استاد بهشون انگ بی اعتماد به نفسی زد! اونا هم موضع قاطعانه گرفتن و خلاصه این شد که استاد شروع کرد به نصیحت و اینا(البت استاد جوان و مجرد بود و فاصله سنی زیادی با ما نداشت) و در بین این حرفایی که زد از این یکی خوشم اومد و حاضر شدم عملیش کنم حالا اون چی بود؟ می گم خدمتتون:

استادمون می گفت تو همین جلسات روانشناسی که می رفته بهش گفتن هر آرزویی داری ولو محال رو کاغذ بیار و لازم نیست به هیچکی نشون بدی و یه جایی مخفیش کن و این اولین قدم واسه رسیدن به اون آرزو یا هر چی هست! و همون موقع متذکر شد که هیچ کدوم از شما اینو عملی نمی کنید و به نظرتون مسخره میاد!!! این شد که من در صدد عملی کردنش بر اومدم همه آرزوهامو(حتی غیرمعقول ترین و دست نیافتنی ترین ها رو) یه جا نوشتم به سختی مخفیش کردم! و بعد از گذشت کمتر از یک ماه به اولی که به صورت رویا و خیال بهش فک می کردم رسیدم!!!! یه حس خوبی بهت دست میده که قادر به توصیفش نیستم! ترجیح می دم خودتون امتحان کنید...!
 

حالم خوبه!


(نمی خوام تاریخ پست قبلی رو هیچ وقت به یاد بیارم!! تو اون تاریخ یه اتفاق خیلی بد افتاده! من مادری رو از دست دادم که قدرشو هیچ وقت ندونستم واسه همیشه...!)




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 23 تیر 1393 توسط دختر سر به هوا

یک شب که می خواستم بخوابم تمامی مطالب که قرار بود بنویسیم به ذهنم حمله ور شد! همه را چند بار تکرار کردم تا وقتی می خواهم بنویسم یادم نرود!! و بعد خوابیدم! صبح که بیدار شدم چیزی یادم نبود به جز چند شاه کلید از کلمات مقطعه!!!

بعدش به امید اینکه دوباره یادم می آید ،آن پست کذایی "صرفا جهت اطلاع! " را گذاشتم!

و اینک ادامه ماجرا...!

چون تعداد آنهایی که مدرک دارند و بیکار هستند کم نبود!ما نیز بر آن شدیم که به جرگه آنها بپوندیم!

این را قبول دارم که تا به دانشگاه نروی و خودت آن محیط را تجربه نکنی نمی توانی لذت آن را درک کنی! و به نوعی شنیدن کی بود مانند دیدن؟!

نمی دانم از کجا شروع کنم! از شیطنت های بچه ها در کلاس بگویم  یا از  عملیات انتحاری هول کردن کسی که پای تخته می رود! یا از تلافی کردن های متلک های درون کلاسی!

 اصلاً بگذارید از پای ثابت بودن خودم در ردیف جلو بگویم! که آنقدر تکرار شده که در نوع خودم بلامنازع هستم! (یا یک چیزی توی همین مایه ها!) به قول بچه های کلاس جای بچه های درسخوان و نمره بیست ها آن جلو است! که البته پر بیراه هم نمی گویند(آیکون شکسته نفسی شدید و موکعد!)

یک بار هم به قول استادمان کولاک کردم و خطای املایی اطلاعیه ای که در برد زده شده بود را با خودکار متذکر شدم و از نمره اشان کم کردم!! خوب بالاخره این کار باید از یک جایی شروع می شد دیگر!!

می دانم خیلی پراکنده گویی می کنم! ولی قبول کنید که همه اینها به طور منظم و یکجا در ذهنم طبقه بندی نشده و از هر خاطره ناخنکی می زنم!!

رابطه ام با همکلاسی ها خوب است! تا این حد که تمرین هایی را که ننوشته اند را با جبر و زور بهشان می دهم تا بنویسند! که در آخر هم دستخطم ایراداتی گرفته می شود! که ما نیز اینگونه پاسخ می دهیم: تمرین آماده و حل شده را که بهشان می دهی دو قورت و نیمشان هم باقی است! این وسط یک چیزی هم بدهکار می شویم گویا..!

یک بار در سلف غذا خوری(که مختلط است) جایی برای نشستن پیدا نکردیم همه میزها پر بود از جمع ذکور! به اصرار یکی از دوستان و علی رغم میل باطنی مجبور شدم سر میز بچه های ذکور کلاس خودمان بنشینیم به قول دوستم و به این بهانه که اینها لااقل از بچه های کلاس خودمان هستند و بقیه میزها همه غریبه!! ما هم قبول کردیم! چون اساساً انسان مغروری هستیم نمی توانستم این واقعه را هظم کنم! یا به خود بقبولانم که این کار درست است! که البته حین غذا خوردن چیزهایی گفته شد که نباید گفته می شد! و از آن به بعد به خودم قول دادم که همیشه به حرف غرورم گوش کنم!

البته خیلی اتفاق های جالب دیگر هم افتاده! که در این مجال نمی گنجد سعی می کنم موقع وقوع بنویسیم تا چیزی از قلم نیفتد!

ابتدای نوشته نمی دانستم چطور شروع کنم و الان نمی دانم چطور تمام کنم!

 

 




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 15 بهمن 1392 توسط دختر سر به هوا
(تعداد کل صفحات:7)      1   2   3   4   5   6   7